عروســـــــی دایی وتولدوبــــــــم

سسسسلااااامممم

خوبین دوستای گلم؟
خداکنه مثل من حالتون بدنباشه.آخه تمام بدنم دردمیکنه وسرمای بدی خوردم.![]()
2شنبه ی هفته ی پیش بودکه منوپدری رفــــــتیم ییلاق تامنوبرسونه وکمددیواری خاله فاطمه رو،نصب کنه.
اون شب تا4:20صبح بیداربودیم تاکمددیواری کارش تموم بشه.
پدری هم ساعت6صبح رفت شمال ومن موندم تا4شنبه مامان وبابااومـــــــدن ییلاق.
4شنبه شب(یه شب قبل حنابندون)بودکه همه رفتیم خونه ی مامانبزرگ وکلی بزن وبرقص کردیم خیلی خوش گذشت.
5بارم پام پیچ خوردوبدجوری افتادم زمین وبه طوروحشتناکی پای چپــــــم دردگرفت.
دیگه اون شب تاصبح نمی تونستم ازدردبخوابم وفرداش که اصلانمیشدراه برم.
شوهرخالم باآب داغ وروغن زیتون کلی ماساژدادوباپارچه بست وکم کم بهترشد.
بااون پادردم،کلی هم رقصیدم.

حنابندون داییم5شنبه،زنونه خونه ی خاله فاطمه بودومردونه هم خونه ی دایی بزرگم که همسایه ی خاله ایناست.
واسه حنابندون،موهابابابلیس،فرکردم وخیلی نازشده بوداماآخرادیگه باگل سر،جمع کردم.
بعدشامم که حنای دومادرو،بستیم ورفتیم محل عروس که اونجاهم مراسم حنابندون بود.
سبدحناهم دست من بودو46تومن جمع شدکه بین منوخاله وجواد،تقسیم کردیم البته چندروزقبل عروسی،چون کارای آرایشگری هم واسه بعضیاانجام دادم،کلی هم پول جمع کردم.![]()
دایی هم کلی شاباش میدادوحتی شاباشای خودشم که همه10تومنی و5تومــــــــنی بود،می ریخت وماجمع میکردیم.
حنابندون اون طرفی هم خوش گذشت ب جزیه موردکه یه دعوای کوچولوتومردونه،باعث شدتمام حس وحالم بریزه بهم.
خلاصه جمعه هم که عروسی بودوناهارش همه رفته بودیم خونه ی مامانبزرگ وشبشم که تالاربلده،عروسی بود.
همه ازلباسی که تازه دوختم(کت وشلوار)تعریف میکردن ومیگفتن خیلی بهم میاد.

منم بااینکه ی آرایش ملایم ازهمون خونه انجام دادم وموهامم ساده،درست کرده بودم اماخیلی تودل بروشده بودم.
مجلس عروسی هم من گرم نگه داشتم وی سره وسط بودم که چشم بعضیاداشت ازکاسه درمی اومدکه اونم فردای عروسی،متوجه شدم.
تاوسط،خالی میشد،من میرفتم رقصوشروع میکردم.همین که می رفتم،بقیه هم می اومدن وخیلی خوب بود.
عروسمون قسن سده بودوخیلی بامن جوربود.
خلاصه خیلی خوش گذشت به خصوص دنبال عروس وآخرشم که عروس ودومادرو،آوردیم حیاط مامانبزرگ ویه کم بزن برقص کردیم وبردیمشون خونه ی خودشون.
آخرعروسی هم به کاممون تلخ شده بودکه اصلانمیخوام یادم بیادولی خیــــــلی وحشتناک بودکه هنوزم آثارشم جریان داره.
بیخــــــــــیال...
بااینکه اصلادلم نمیخوادبرم ییلاق اماچون پسرعموی بابی داره ازکربلامیادودعــــوتمون کرده،به کوری چشم بعضیابایدبرم.

راستی ازریحانه ی نازم بگم که بچه ام خیلی بهش سخت گذشت.آخه گرم بودهوا،اونم خسته شده بودتوشلوغی ویه سره گریه میکــــــرد.خاله هم چنان زدتوپاش که اشکم دراومد.
بمیرم براش که اذیت شد.
اینم ازعروسی دایی که خیلی منتظرش بودیم وخیلی هم خوش گـــــــذشت.
انتخاب واحدم دیروزبودکه18تابرداشتم وتوحذف واضافه میخوام یه2واحدی بردارم که20تابشه.
کلاسااز23شهـــریوره امامن ازاول مهرمیرم.
راست راستی اگه گفتین امروز،چ روزیه؟
تبلدت مبالک وب کوشولوم.

ایشاا...بتونم همیشه نگه دارمت.
فرداهم تولدجواد(پسرخالمه).
تبلدتوهم مبــــــــالک عزیزم.

خب دیگه...من بروم.
دوشتتون دالــــــــــم سدیده ســـــدید

سلام